ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠  

روزها همینجوری داره میگذره و تو نیستی و انگار که اصلا از اولش نبودی. هر روز که میگذره خاطره اون صبح جمعه تازه تر میشه که برای اولین بار قبل ار ما بیدار نشدی و رفتی برای همیشه. هر شب ساعت 9 که میشه همه چی از حرکت می ایسته، ساعت خشکش میزنه مثل چشم ما به در.
«این روز ها که می گذرد ...»

امروز روز پدر بود. مامان گفت کاش گل میگرفتی می بردی سر خاکش. و من نتونستم بگم که ...