بهترين کتاب
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦  

دوباره به یک بازی دیگر دعوت شدم این بار از طرف سعیده. انتخاب پنج تا از بهترین کتاب هایی که تا حالا خوانده ام. واقعا سخت است. به هر حال:

۱- بوف کور ..................................................... صادق هدايت

۲- جاي خالي سلوچ ........................................ محمود دولت آبادي

۳- ناتوردشت ................................................. جي.دي.سالينجر

۴- همنوايي شبانه اركستر چوبها ...................... رضا قاسمي

۵- شازده احتجاب ........................................... هوشنگ گلشيري

و البته خيلي از كتاب هاي ديگر همچون سلوك، ميرا، همنام و ...

در پايان موناليزا، مهديه، علي، سيامك و سحر را به اين بازي دعوت مي كنم.


 
بهترين مطلب
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦  

منم از طرف موناليزا دعوت شدم به اين بازی. بهترين مطلب به نظر خودم Dance macabre است که به قول کارگردان ها مورد استقبال قرار نگرفت ولی خودم خيلی دوستش دارم و نيز:

۱- اتوبوس نوشت

۲- آرزوها

۳- کاشکی قضاوتی در کار بود

۴- من از آن روز که در بند توام آزادم

۵- بدون عنوان

در پایان هم سعیده ، سیامک  ، سحر و علی را به این بازی دعوت می کنم.


 
در بند اما سبز
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦  

سبز ماندم، سبز خواهم ماند. تا زمان دارم. تا زمين پيداست

تا صنوبر هست – يا به قول شاعر كاشان شقايق هست –

تا صدايت مي توانم زد

تا يكي در كوچه مي خواند.

تا كسي ياد تو را – در آينه كوچك و هر چه محو خاطرش – محفوظ مي دارد

تا تو را دارم – اي هميشه در دلم بيدار – سبز خواهم ماند

در سكوت 682، 56، يا در غريو و ازدحام 350، در هر جا ...

در حريم منع و بند – با بازجوئي و چون وچند – در آن گراني لبخند

سبز ماندم، سبز خواهم ماند

خسته بودم، درد بردم، بغض كردم گاه، گريه هايم را فرو خوردم ...

اما با اميدت – اي دل اميدوارم گرم از تو – سبز خواهم ماند.

.................................................................................................

چشم ها پاسخي نداشتند. انگار در لحظه اي مردان تن پوشيده در آن خواب جامه خاكستري درد خود از ياد بردند. من در اين انديشه كه تو را چه كسي آزاده نام نهاد. چه سرنوشتي را برايت آرزو كرده بود با اين نامگذاري. چه بود كه آن آرزو را چنين از تو دور كرد.

آنها غروب، دوباره به اوين برمي گردند. باز آزاده در بغل نرگس است، مردها از هيبت حكمي كه از آن باخبر شده اند مي لرزند، چه رسد به نرگس. اما او آزاده را دارد كه مدام مي گويد « ماماني گريه نكن. غصه نخور»، ديگران اين را هم ندارند.

 

                                               بخشي از كتاب « دربند اما سبز» نوشته مسعود بهنود


 
تقدير چنين است
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦  

 

 همه چيز تعيين شده است. تو فقط بايد تماشا كني. تو فقط بايد ببيني. تقدير چنين است.

نه اشتباه است. تو حتي نبايد ببيني. تقدير چنين است.

تو فقط بايد اجرا كني. چون تقدير چنين است.

و دلت را خوش كني به اينكه :

مرد را دردي اگر باشد خوش است          درد بي دردي علاجش آتش است.

مرد؟!!!

پي نوشت : خوشحالم كه بالاخره به حقيقت هستي پي بردم. خوشبختانه هنوز جرات دوستت دارم ، گفتن را پيدا نكردم. آري تقدير چنين است.
 
خواب سفيد
ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦  

اين بار نه از پرايد سفيد خبري بود نه از بوي مرگ ، يك نيسان آبي بود.

غروب هم نبود شب بود.

بوي خوش سيگار هم جايش را داده بود به بوي گند مخدر.

يكي هم مرتب مي گفت : كبوتر با كبوتر باز با باز!

پی نوشت : http://faseleha.persianblog.ir/1385_6_11_faseleha_archive.html