سبز ماندم، سبز خواهم ماند. تا زمان دارم. تا زمين پيداست
تا صنوبر هست – يا به قول شاعر كاشان شقايق هست –
تا صدايت مي توانم زد
تا يكي در كوچه مي خواند.
تا كسي ياد تو را – در آينه كوچك و هر چه محو خاطرش – محفوظ مي دارد
تا تو را دارم – اي هميشه در دلم بيدار – سبز خواهم ماند
در سكوت 682، 56، يا در غريو و ازدحام 350، در هر جا ...
در حريم منع و بند – با بازجوئي و چون وچند – در آن گراني لبخند
سبز ماندم، سبز خواهم ماند
خسته بودم، درد بردم، بغض كردم گاه، گريه هايم را فرو خوردم ...
اما با اميدت – اي دل اميدوارم گرم از تو – سبز خواهم ماند.
.................................................................................................
چشم ها پاسخي نداشتند. انگار در لحظه اي مردان تن پوشيده در آن خواب جامه خاكستري درد خود از ياد بردند. من در اين انديشه كه تو را چه كسي آزاده نام نهاد. چه سرنوشتي را برايت آرزو كرده بود با اين نامگذاري. چه بود كه آن آرزو را چنين از تو دور كرد.
آنها غروب، دوباره به اوين برمي گردند. باز آزاده در بغل نرگس است، مردها از هيبت حكمي كه از آن باخبر شده اند مي لرزند، چه رسد به نرگس. اما او آزاده را دارد كه مدام مي گويد « ماماني گريه نكن. غصه نخور»، ديگران اين را هم ندارند.
بخشي از كتاب « دربند اما سبز» نوشته مسعود بهنود