دوباره چشم هایم را می بندم. شب بود. سرد بود. صدای سه تارش می آمد یا شاید سه تار نبود تنبور بود. ولی می دانم که سازش یک سیمش پاره بود. ولی شب بود. این را مطمئنم. حتما می گویی صدای سه تار با تنبور خیلی فرق دارد. من هم می دانم ولی این مهم نبود مهم این بود که شب بود.
- آتیش داری داداش؟ آقا.
- ولش کن بابا. نمیبینی خوابه.
خواب نبودم ولی مطمئن بودم که شب بود. همیشه موقع شنیدن موسیقی چشمهایم را می بندم ولی این بار برای اولین بار نمی توانستم چشم هایم را ببندم مثل وقتهایی که حسابی خسته هستی و خوابت می آید اما نمیتوانی چشم هایت را ببندی. این بار برای اولین بار صورتش را دیدم. ولی صدا همان صدا نبود شاید سیم سازش را درست کرده بود داشت می زد به سیم آخر!
پی نوشت: الف مثل ... هر چی دوس داری بنویس!