نفس
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱  

قبل تو شب بود

 سیاهی بود

تنهایی بود

 غم بود

درد بود

آمدی

با یک لبخند کوچک

روسری آبی من

با خنده های قشنگت

با گریه های دردآورت

دوستش دارم

دوستت دارم

تا ابد

تا آخر دنیا

 تا بینهایت شب

 تا وقتی که باشم

 حتی تا وقتی که نباشم

تولدت مبارک. 


 
 
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠  

روزها همینجوری داره میگذره و تو نیستی و انگار که اصلا از اولش نبودی. هر روز که میگذره خاطره اون صبح جمعه تازه تر میشه که برای اولین بار قبل ار ما بیدار نشدی و رفتی برای همیشه. هر شب ساعت 9 که میشه همه چی از حرکت می ایسته، ساعت خشکش میزنه مثل چشم ما به در.
«این روز ها که می گذرد ...»

امروز روز پدر بود. مامان گفت کاش گل میگرفتی می بردی سر خاکش. و من نتونستم بگم که ...


 
الف مثل ...
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠  

دوباره چشم هایم را می بندم. شب بود. سرد بود. صدای سه تارش می آمد یا شاید سه تار نبود تنبور بود. ولی می دانم که سازش یک سیمش پاره بود. ولی شب بود. این را مطمئنم. حتما می گویی صدای سه تار با تنبور خیلی فرق دارد. من هم می دانم ولی این مهم نبود مهم این بود که شب بود.

- آتیش داری داداش؟ آقا.

- ولش کن بابا. نمیبینی خوابه.

خواب نبودم ولی مطمئن بودم که شب بود. همیشه موقع شنیدن موسیقی چشمهایم را می بندم ولی این بار برای اولین بار نمی توانستم چشم هایم را ببندم مثل وقتهایی که حسابی خسته هستی و خوابت می آید اما نمیتوانی چشم هایت را ببندی. این بار برای اولین بار صورتش را دیدم. ولی صدا همان صدا نبود شاید سیم سازش را درست کرده بود داشت می زد به سیم آخر!

پی نوشت: الف مثل ... هر چی دوس داری بنویس!


 
 
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠  

اولین عیدی است که آرزو می کردم هیچ وقت نیاید. اولین عیدی است که نیستی، که تنهاییم، که تلخ است. اولین عیدی است که دل خوش کرده ام به خنده توی قاب عکست.


 
انگار که هیچ وقت نبود
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩  

دور شدی از من. خیلی دور.
دلم تنگ شده برای اخمات. برای خنده هات. برای فوتبال نگاه کردنای دوتاییمون. برای گردشهای جمعه. برای سر خاک رفتنای پنجشبه. برای ساعت های هشت به بعد مغازه، که فقط تو بودی و من و شب. برای بوی سیگارهای آخر شبت. برای خود خودت.