قطار شماره 434
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸  

از بچگی دوست داشتم سوار قطار بشم اونم تنها. همیشه تو فیلما میدیدم که مسافرای قطار تو سالنا اینورو اونور میرنو کتاب میخوننو سیگار می کشن. البته اونموقع ها نه سیگار می کشیدمو نه کتاب می خوندم ولی کلا دوست داشتم سوار قطار بشم حالا چه ربطی داشت به من مربوط نیست خودتون پیداش کنید. اما غرض از این مقدمه این بود که سالها گذشت و ما دانشگاه قبول شدیمو اومدیم کرج اونم با قطار و من به آرزوم رسیدم این عکسم مربوط به آخرین سفر بنده می باشد که قطار در ایستگاه قزوین! توقف کرده بود. البته خوشبختانه به خیر گذشت یعنی امیدوارم که به خیر گذشته باشد هر چند ما دیگه پوستمون کلفت شده!

اما بریم سر اصل مطلب:

تو این پنج شش ماهی که گذشت مثل همیشه کلی بلا سرم اومد همون قضیه ابر و باد و مه خورشید و... اخراج از کارو فوت پسر عمو و استخدام یه جای دیگه و استعفا از اونجا و برگشتن به آذرشهرو ... البته به اینا و به فاصله دو هفته از همدیگه شکستهای عشقی متوالی رو هم اضافه کنید(دارم رکورد حسنو میزنم!) و آخرین بلا هم این بود که بالاخره به طرف قضیه رو گفتم و جوابای مورد انتظارم رو هم شنیدم که تو با این حرفات خاطراتمونو خراب کردیو من به چشم برادر به تو نگاه میکردمو تو نامردیو از این حرفها...

از این به بعد هم دیگه میخام هرچی دلم خواست اینجا بنویسم خسته شدم از بس که در پرده حرفامو زدم.

و این شعر قیصر هم تقدیم به همون یه نفر که خودشم میدونه چقدر دوسش دارم:

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

 


 
برای مسعود
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸  

      Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service              Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

نمی دانم از کجا شروع کنم و از چه بنویسم.

از بوسه آخر عمو بر پیشانی پدرت یا زمزمه های آهسته پسرعمو بر کنار مزار پدرت و یا چشمان بهت زده زن عمو وقتی تازه خبر مرگ پسر را به او داده بودند؟

 به نظرتان کدام سخت تر است وداع پدر با پسر، وداع برادر با برادر و یا وداع مادر با پسر؟

هنوز وقتی یاد پاهای بیرون افتاده پدرت از ملافه خون آلود سردخانه می افتم می سوزم. نه، این پاها، پاهای همیشگی نبود. اصلا این مرد، مرد همیشگی نبود.

مسعود جان می دانم شاید هیچ وقت این متن ها را نخوانی. چشمهای تو هم چشمهای همیشگی نبود. انگار یکی از اعماق آن چشم ها فریاد می زد که بس است دیگر، دروغ نگویید.

امروز هیچ کس حواسش بهت نبود وقتی صدای موتور نزدیک خانه می شد یک لحظه آن چشمهای زیبایت برق زدند ولی خیلی زود یاد واقعیت افتادند و من لعنتی هیچ کاری از دستم بر نمی آمد انگار در این چند روز هیچ کس کاری از دستش بر نمی آید.

چه سخت است انتظار. انتظار پسری که به او گفته اند پدرت ستاره شده است و او صبح تا شب زل می زند به آسمان تا پیدا کند آن ستاره عزیزش را.

خدایا من یک آرزو دارم. خداوندا یک خواهش دارم. خدایا فقط همین یک خواسته را دارم که پدر هیچ پسری ستاره نشود.

برای شادی روحش یک صلوات بفرستید.


 
فرزندان ایران
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸  

وقتی آن شب صدای پدرت را شنیدم انگار دنیا آوار شد روی سرم. نه این صدا، صدای همیشگی آن مرد نبود. فردا صبح صدای لرزان مادرت که خیلی سعی داشت خودش را کنترل کند همه چیز را برایم روشن کرد. تا اینکه امروز دوباره صدایش را شنیدم. صدایی که انگار با شنیدن صدایت نیرویی دوباره پیدا کرده بود. صدایی که داشت دلداریم می داد.

نمی دانم آیا اخبار مربوط به آن زن محجبه مصری مهمتر از اخبار دستگیری فرزندان ایران است؟

سکوت تا کی؟

از هر کس که این مطلب را می خواند عاجرانه درخواست دارم دعا کند برای سعید، احسان، شبنم و همه فرزندان ایران.


 
مرثیه ای برای یک رویا
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸  

۴٨ ساعت بیدار بودیم و اون آمار لعنتی عین چی داشت می رفت بالا و ما هیچ کاری نمی تونستیم بکنیم.

فعلا همین!


 
رویای سبز
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸  

سبز ماندم، سبز خواهم ماند. تا زمان دارم. تا زمین پیداست

تا صنوبر هست – یا به قول شاعر کاشان شقایق هست –

تا صدایت می توانم زد

تا یکی در کوچه می خواند.

تا کسی یاد تو را – در آینه کوچک و هر چه محو خاطرش – محفوظ می دارد

تا تو را دارم – ای همیشه در دلم بیدار – سبز خواهم ماند

در سکوت 682، 56، یا در غریو و ازدحام 350، در هر جا ...

در حریم منع و بند – با بازجوئی و چون وچند – در آن گرانی لبخند

سبز ماندم، سبز خواهم ماند

خسته بودم، درد بردم، بغض کردم گاه، گریه هایم را فرو خوردم ...

اما با امیدت – ای دل امیدوارم گرم از تو – سبز خواهم ماند.                                          

                                           دربند اما سبز نوشته «مسعود بهنود»

 

این متن رو قبلا هم گذاشته بودم واقعا مناسب همین روزهاست. فعلا که تنها دلخوشیمون شده همین مچ بند سبز.

به امید پیروزی امید و البته تا اطلاع ثانوی یک یا حسین تا میرحسین.